الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
371
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) ابن عباس مىگويد : آنها شانزده مرد بودند كه وليد بن مغيره در موسم حج ، آنها را به راههاى ورودى مكه فرستاد تا به كسانى كه وارد مكه مىشوند ، بگويند : فريفتهء اين شخصى كه از دين آباء و اجدادى خويش خارج شده و ادعاى نبوت مىكند ، نشويد . پس خداوند عذاب شديدى را بر آنها نازل كرد و آنان به بدترين شكل هلاكت شدند . و « جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ » ؛ يعنى آن را به اجزايى تقسيم كردند و گفتند : قسمتى از آن افسون است و قسمتى از آن افترا و بخشى از آن از افسانههاى گذشتگان « 1 » است . همچنين طبرسى در مجمع البيان از كلبى نقل مىكند : مقتسمين شانزده نفر بودند كه در ايام حجّ به راههاى ورودى مكه رفته بودند . هر چهار نفر از آنها در يكى از راههاى ورودى ايستاده بودند و مردم را از پيوستن به نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله منع مىكردند و اگر مردم از آنها سؤال مىكردند كه چه چيزى بر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است ، مىگفتند : افسانههاى پيشينيان « 2 » . ( 2 ) شايد كه وليد در ابتداى موسم حج اين شانزده نفر را تقسيم كرد و به راههاى ورودى مكه فرستاده تا مردم را از ايمان به رسول الله صلّى اللّه عليه و آله بازدارند ، آنها از جهت سخن دربارهء قرآن هم گوناگون گفتهاند : به عدهاى گفتهاند كه قرآن دروغ است و به گروهى گفتهاند كه افسون است و به دستهاى گفتهاند كه افسانههاى پيشينيان است . سپس وليد اين گروه از قريش را جمع كرده و به آنها گفته است : در مورد محمد ، نظر واحدى اتخاذ كنيد و با هم اختلاف نداشته باشيد و هم ديگر را تكذيب و ردّ نكنيد . آنها گفتند : اى ابا عبد شمس . نظر واحدى براى ما بيان كن كه همان را بگوييم . . . وى گفت : بهترين حرفى كه مىتوانيد بگوييد ، اين است كه او را افسونگر بخوانيد كه سخنانى سحرانگيز آورده است كه به وسيله آن بين پسر و پدرش و بين برادر و برادرش و بين شوهر و همسرش و بين فرد و عشيرهاش جدايى و تفرقه ايجاد مىكند . ( 3 ) پس آنها با همين نظر پراكنده شدند و سر راههاى ورودى مكه نشستند و هر كسى كه براى شركت در موسم حج مىآمد با او صحبت مىكردند و او را از محمد صلّى اللّه عليه و آله برحذر مىداشتند . پس خداوند متعالى اين آيات را در حق ايشان نازل كرد : « ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً . . . » « 3 »
--> ( 1 ) . مجمع البيان ، ج 6 ، ص 531 . ( 2 ) . همان ، ص 549 . ( 3 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 1 ، ص 288 - 298 .